تبليغاتX
الهه ی شرقی - حكايت قرار گذاشتن ليلي و مجنون ........
حكايت قرار گذاشتن ليلي و مجنون ........ جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 16:45
سلام بچه ها

خوبيييييين ؟

چه خبرا؟

چي كارا مي كنيد ؟

مطمئنن كاراي بد بد نمي كنيد .

خب من امروز بعد از يه هفته وقت كردم بيام براتون مطلب بذارم .

اميدوارم خوشتون بياد .

از نظرات پر مهر و محبتتونم  ممنونم .

 

*********************************************************************

 

 

حكايت قرار گذاشتن ليلي و مجنون

 

ليلي واسه مجنون پيغام فرستاد كه انگار خيلي دوست داري منو ببيني؟ اگه نيمه شب بياي بيرون شهر , كنار فلان باغ , منم ميام تا ببينمت . 

مجنون كه شيفته ي ديدار ليلي بود , چندين ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست.

ولي در مدتي كه گذشت خوابش برد ....

 

نيمه شب ليلي اومد و وقتي اونو تو خواب عميق ديد , از كيسه اي كه به همراه داشت , چند مشت گردو برداشت و ريخت تو جيب هاي مجنون و رفت .

 

مجنون وقتي چشم باز كرد , خورشيد طلوع كرده بود , آهي كشيد و گفت :

اي دل غافل يار آمد و ما در خواب بوديم . افسرده و پريشون برگشت به شهر .

 

در راه يكي از دوستانش اونو ديد و پرسيد : چرا اينقدر ناراحتي ؟!

و وقتي جريان را شنيد با خوشحالي گفت : اين كه عاليه !

 

آخه نشونه ي اينه كه ليلي به دو دليل تو رو خيلي دوست داره ! 

 

دليل اول اين كه : خواب بودي و بيدارت نكرده ! و به طور حتم به خودش گفته : اون عزيز دل منه كه تو خواب نازه , پس چرا بيدارش كنم ؟

 

و دليل دوم اينكه : وقتي بيدار مي شدي , گرسنه بودي و ليلي طاقت اين رو نداشت , پس برات گردو گذاشته تا بشكني و بخوري !

 

مجنون سري تكون داد و گفت : نه !

 

اون مي خواسته بگه :

تو عاشق نيستي ! اگه عاشق بودي خوابت نمي برد !

تو رو چه به عاشقي ؟ بهتره بري گردو بازي كني !

 

 

حالا به نظر شما كدومشون درست گفتن ؟!

 

 

نوشته شده توسط آهو | موضوع: | لینک ثابت |
 
X